هوا بس نا جوان مردانه سرد است .. و الحق هرکه سردش نیست ، مرد است
ذقال و آتش و منقل ، بسات است .. شر هر شیخ ! یک مشقال گرد اشت! (۲)
تمام روز های هفته زوج است ! خداوندا پلاک بنده فرد است ..
ز سوز آتش سرما کبابم ! .. رخ سرخ و سفیدم ،سرخ و زرد است !
میان سوز سرما با بخاری !.. ز رقص شعله ها ... گویا نبرد است ..
کمی بیکار بودم ، شعر گفتم ! امان از دست بیکاری که درد است !
..
(۱) راستش از آنجایی که این وبلاگ خالی بندیات است به پست آخرش هم هیچ اعتباری نیست !!
(۲) سر هر سیخ یک مثقال گرد است !
..
نوشته شده توسط مصطفی خان در یکشنبه چهارم آذر 1386 و ساعت ۸:۴۴
« امیدوارم همیشه خندون باشید »
من اندر كوچه « صغري » را نظر كردم !
به ناگه مادرش از انتهاي كوچه پيدا شد
من احساس خطر كردم
از آنجا با دلي غمگين به صد حسرت، گذر كردم ! ..
..
ღღ
ღღ
هلا، اي مادر صغري !
منم، من شاعري احساس مند از خطه تهران !
همیشه چهره ام خندان !
منم آواره اي مفلوك و سرگردان !
براي خواستگاري آمدستم، هاي !
به روي بنده در بگشاي
بيا اين شعر پر احساس را از دست من بستان
مرا با مهرباني پيش خود بنشان !
پسرهاي تو، ديشب بنده را بر تير برق كوچه بربستند
به گردم حلقه بستند
به جرم خواستگاري، هفت دندان مرا با مشت بشكستند !
به پاي چشم من، نقشي كه مي بيني
خدا داند كه بادمجان كرمان نيست !
حريفا ! جاي مشت است اين !
به پاي لنگ و چشم لوچ من بنگر
مگو « نچ، نچ »، مكن حاشا
هلا، اي مادر صغري !
بيا نزديك، در بگشا !
ღღ
ღღ
وزير ازدواجا ! بنده اين جا، گشتم از اندوه، جزغاله !
وزيرا ! بنده هستم نوجواني سي، چهل ساله !
من اندر حسرت شيرين صغري، همچو فرهادم
..
من اكنون ساكن ويرانه هاي باقر آبادم
- مريد مير « داماد »م ! -
..
ندارم خانه اي، كاري، زميني، ثروتي، چيزي
درون ميز گرد هفته ات، يك شب
بيا، بنشين قضايا را به مخلص، خوب حالي كن
و مثل پيش از اين ها، ماجرا را ماستمالي كن !
كه من آن سان كه مي بينم
ز كارت بوي توفيقي نمي آيد !
- تو با باباي صغري، گاو بندي كرده اي شايد !-
ღღ
ღღ
هلا، اي شيشه بر، برگو كجايي؟ هاي؟
گرفتم انتقام آن كتك ها را
بكن شادي كه من ديشب
شكستم شيشه هاي خانه باباي صغري را ! ![]()
..
...
ღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღ
![]()
![]()
![]()

