تبليغاتX
خالی بندیات
یک پست کوچک زمستانی ! (۱)..

         هوا بس نا جوان مردانه سرد است ..                     و الحق هرکه سردش نیست ، مرد است 

         ذقال و آتش و منقل ، بسات است ..                      شر هر شیخ ! یک مشقال گرد اشت! (۲)

             تمام روز های هفته زوج است !                            خداوندا پلاک بنده فرد است ..

            ز سوز آتش سرما کبابم ! ..                                   رخ سرخ و سفیدم ،سرخ و زرد است !

             میان سوز سرما با بخاری !..                                 ز رقص شعله ها ... گویا نبرد است ..

             کمی بیکار بودم ، شعر گفتم !                              امان از دست بیکاری که درد است !

..
(۱)  راستش از آنجایی که این وبلاگ خالی بندیات است به پست آخرش هم هیچ اعتباری نیست !!
(۲)  سر هر سیخ یک مثقال گرد است !

  ..
نوشته شده توسط مصطفی خان در یکشنبه چهارم آذر 1386 و ساعت ۸:۴۴ 

                                                                        « امیدوارم همیشه خندون باشید »
                            

من اندر كوچه « صغري » را نظر كردم !
به ناگه مادرش از انتهاي كوچه پيدا شد

من احساس خطر كردم
از آنجا با دلي غمگين به صد حسرت، گذر كردم !  .. ..
       ღღღღ
هلا، اي مادر صغري !
منم، من شاعري احساس مند از خطه تهران
!
همیشه چهره ام خندان
!
منم آواره اي مفلوك و سرگردان
!
براي خواستگاري آمدستم، هاي
!
به روي بنده در بگشاي

بيا اين شعر پر احساس را از دست من بستان
مرا با مهرباني پيش خود بنشان !
پسرهاي تو، ديشب بنده را بر تير برق كوچه بربستند

به گردم حلقه بستند
به جرم خواستگاري، هفت دندان مرا با مشت بشكستند !
به پاي چشم من، نقشي كه مي بيني

خدا داند كه بادمجان كرمان نيست !
حريفا ! جاي مشت است اين
!
به پاي لنگ و چشم لوچ من بنگر

مگو « نچ، نچ »، مكن حاشا
هلا، اي مادر صغري !
بيا نزديك، در بگشا
!
       ღღღღ
وزير ازدواجا ! بنده اين جا، گشتم از اندوه، جزغاله !
وزيرا ! بنده هستم نوجواني سي، چهل ساله
!
من اندر حسرت شيرين صغري، همچو فرهادم
     ..
من اكنون ساكن ويرانه هاي باقر آبادم
-
مريد مير « داماد »م ! -     ..
ندارم خانه اي، كاري، زميني، ثروتي، چيزي

درون ميز گرد هفته ات، يك شب
بيا، بنشين قضايا را به مخلص، خوب حالي كن
و مثل پيش از اين ها، ماجرا را ماستمالي كن !
كه من آن سان كه مي بينم

ز كارت بوي توفيقي نمي آيد !
-
تو با باباي صغري، گاو بندي كرده اي شايد
!-
       ღღღღ
هلا، اي شيشه بر، برگو كجايي؟ هاي؟
گرفتم انتقام آن كتك ها را
بكن شادي كه من ديشب
شكستم شيشه هاي خانه باباي صغري را ! 

.....
ღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღ



+ نوشته شده توسط مصطفی خان در یکشنبه دهم تیر 1386 و ساعت 1:11 |

                                                                                        « با تشکر از آقای نصرآباد »
آه از اين گرماي طاقت سوز    
وز هواي سگ سقط گردان گرم ديشب و امروز
وين مگس كه مي كند دور و بر من، « وز وز»ي مرموز
به ايشان گفت بايد
« قوز بالا قوز » !
  ღღღღ
اي مگس آخر چه مي خواهي تو از جان من مفلس؟
هان ! بيا يكباره كارت رابكن، آخر چرافس فس ؟!
از سر شب آمدي اعضاي ما را جستجو كردي
هر كجا اندام زیبای مرا لخت و پتي ديدي
سيخ، نيشت را فرو كردي !
آخر اي بدجنس لاكردار !
يا بروجاي دگر يا لااقل دست از سرم بردار
 اين قدر سر به... سرم نگذار !
من شدم عاجز
بس كه كردي نصف شب دور سرم « وز وز »...

- آه، اي بابا، تو هم يك گوش مفتي كرده اي پيدا !
مي كني بيخود چرا داد و هوار و آبروريزي
باز اگر يك قطره خون در جسم و جانت بود، يك چيزي !

- پس چرا آخر مگس جان، از همان اول نگفتي حاجت خود را
اي ز صدرت نيكويي تا ذيل
گر به خون بنده داري ميل
كن به سوي خانه پر مهر صاحبخانه ام پرواز
حال و احوالي بكن با صاحب منزل
و برو داخل
گر به روي طاقچه، آرام بنشيني
بي شك آنجا خون مخلص را درون شيشه مي بيني ! ..

البته این شعر برای خیلی وقت پیشترهاست ..

..
پرانتز باز : ..
شما میتوانید همه اشعار بنده را به همراه اشعار آقای نصرآباد در سایت سیب مطالعه کنید ..
...

+ نوشته شده توسط مصطفی خان در سه شنبه یکم خرداد 1386 و ساعت 20:3 |

[با سبد رفتم به ميدان، صبحگاهي بود
ميوه ها آواز مي خواندند]:
...

     ღღღღღ    ...


« آهاي آقاي خوش تيپ جوان،‌ آهسته تر ، برگرد!
هان بيا بنشين تو اينجا پيش ما چمباتمه گانه
- بي چك و چانه -
بعد، راحت حجم ما را پيش بيني كن
لمس كن ما را يكايك با نگاه خواهري!« - در دست
بعد هم بفشارمان با شست   
از ميان ما سوا كن راحت و آرام و، بي تعجيل
تك به تك بگذار در زنبيل »
***
من جلو رفتم
كمي احوالپرسي كردم از ايشان:
هان سلام اي سيب!
اي شريف آبادي هيكل درشت
شما اي كيوي و زردآلو و گيلاس
و تو، های اي خيار ترد و گل بر سر
قامتت باريك باد و قيمتت ارزان!
آه بادمجان، تو را با خود نخواهم برد ...
تو را هرگز نخواهم خورد
چون ندارم هيكل و طعم تو را من دوست ...
- هان مرا با خود ببر...
- هرگز!
- با تو مي آيم به هرجا مي روي ...
- خاموش!
غير بادمجان تمام ميوه هاي نازنين در صف
تا بگيرم بنده با دست مبارك از همه كنكور
هركه باشد در فنون « ميوه گي »! از هر جهت تكميل
مي شود بعد از ثبوت اولويت، وارد زنبيل!
***
- در همه!
[بي ربط و بي جا
مرد ميدان دار مي گويد...
بنده كار خويشتن را مي كنم، اي ميوه هاي خوب ]
- در همه مرد حسابي، حضرت عالي مگه گوش ات كره يا
حرف حاجيتو نمي فهمي؟
كي اجازه داده كه شوما ميوه ها را جدا كني، هان؟«2»
- ميوه ها گفتند،
ميوه هاي خوب
ميوه هاي تازه مرغوب
ميوه هايي كز خيابان بنده را ديدند...
- ميوه ها بر هرچه... خنديدند
- هان چه گفتي، هان؟
هيچ مي داني كه ميوه چيست؟
ميوه يعني روح يك احساس در يك صبح باراني
و چراغ روشن يك آه
سرود مبهم يك چاي با ليموي عماني
ميوه يعني من
ميوه يعني تو
ميوه، يعني نقطه اي در واژه « سوراخ »!
ميوه يعني...
لامروت ! آخ... !

***
من به خانه باز گشتم، و عيالم گفت:
« ميوه از ميدان خريدي هيچ؟ »
بنده گفتم: « نيچ! »«3»
كنار آينه رفتم
در آن ديدم كه بادمجان پاي چشم اين چاكر
با هزار اطوار و صد ها ناز و دهها قر
مي زند لبخند و مي گويد:
« من كه گفتم خواهم آمد حضرت شاعر‌ »!

 ..

پاورقي:
«1»- اصطلاحي است كه ميوه ها براي پيشگيري از تصورات! منكراتي به كار مي برند.
«2»- به هم خوردگي وزن در اينجا ناشي از ناآشنايي ميدان دار ناشي با قواعد شعري مي باشد!
«3»- معمولا شاعراني كه چهار دندان جلوشان بر اثر اصابت مشت و یا کله كسي(مثلا يك نفر ميوه فروش!) جابجا شده باشد، «نوچ» را اين طور تلفظ مي كنند!

.....

+ نوشته شده توسط مصطفی خان در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 21:2 |

بيا اي مهربان تر
بيا اي ذهن تبدار چغندر !
به حال بنده بنگر

ببين دستان بي انصاف فرهنگ
چطوري بنده را اينجا تك انداخت
الاغ بد لگام بخت و اقبال
به مخلص جفتك انداخت
من اكنون شاعري آوازه خوانم
جوانم
پر است از شعر نو، احساسدانم ! ..
     ღღღღღ
تمام شعرهاي من قشنگ است

مضامين كلام بنده شادند
گشادند
ولي سوراخ رزق بنده تنگ است !
در اين جا اندكي جاي درنگ است
!! ..
     ღღღღღ
بله، من شاعر عصر فضايم

براي اين كه از امواج موزون كلاسيك،
جدايم
-
به جان بچه هايم !
زبان بنده مقداري دراز است
!
چرا؟ چون شعر من پر رمز و راز است
! ..
بيا اي جان شيرين
!
بيا پهلوي من يك لحظه بنشين

بيا از راهيان شعر نو شو
كنار دفتر شعرم « ولو » شو
بخوان از دفترم ، شعري به صد شوق
بگو : « به به ، به اين ذوق ! »
     ღღღღღ
الا ! اي آشناي احتمالي

از اين اشعار عالي
بگير از من دو كيلو
به جايش
بده يك كاسه از آن آش آلو !
كه اين، با آن يكي ، از حيث تأثير

ندارند هيچ توفير !

    ....
 ..

+ نوشته شده توسط مصطفی خان در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 13:13 |

گفتم تا یک عدد پست بنویسم جهت تشکر ..

ابوالفضل جان ممنون ..

راستش من اصلا این کاره نبودم ..

منظورم شعر طنزه ..

همیشه همه شعرها رو گوش میکردم و در تنهایی برای خودم شعر می گفتم ..

تا این که کاملا اتفاقی با آقای ابوالفضل رزویی نصرآباد آشنا شدم ..

تلفنی ..

بعد از حدود 2ساعت صحبت کرن و شعر خواندن ایشان گفتند :

من فکر می کنم که شما می توانید شاعر بزرگی شوید

و مخصوصا در زمینه ظنز می توانید در نوع خوتان آقای گل باشید (یعنی همان گل آقا)!

خلاصه قرار شد 4شنبه ای همدیگر را ببینیم تا ایشان استعداد مرا کشف کنند !

از آنجایی که اگر یک سنگ هم از آسمان ببیاید و صاف توی سر ما هم نخورد (به خاطر دعای پدر و مادر) !

می خورد توی سر بقل دستیمان (صاف) و او هم می اندازد تقصیر ما و خلاصه همه کاسه ها و کوزه ها سر ما میشکند ..

ایشان 3شنبه زنگ زدند و ملاقات را یک هفته عقب انداختند ..

هفته بعد..

بنده که یک هفته در انتظار 4شنبه بودم ! وقتی به خودم آمدم که چند ساعت بعد می بایست مقابل سینما فلسطین میبودم و چند جای دیگر هم قرار داشتم ..

خلاصه آن 4شنبه را هم من پیچاندم ..

بگذریم ..

اصرار ایشان من را مصمم می کرد . تا اولین شعر را سرودم ..

(بنده هرچند که طنز آگینم پر ز غم هستم ، اگر شیرینم) و ...

ایشان جواب دادند :

(ای که در انتظار موعودی اندکی ابتکار جایز نیست؟) و ...

ایشان یک عدد( آی دی )به من دادند از برای مشاعره ..

و آن آیدیه جناب بوالفضول بود (سعیدسلیمان پور ارومی) ..

و گفتند که با ایشان مشاعره کنم تا در زمینه طنز راه بیفتم ..

و این شعر یکی از آثار چتیدن است ..

...

من به وسیله اینترنت دوستان بسیاری پیدا کردم و همه آنها تقریبا راه افتادن من را تایید میکردند و خیلی ها می پنداشتند بنده عمریست طنز پردازم ! ..

 

با واژه‌هاي مفت

ويراژ مي‌دهم

ممنونم از خودم كه ازين شعرهاي جفت

رونق به اين كسادي تيراژ مي‌دهم ...

همه چیز داشت خوب پیش میرفت که نصرآباد دوباره سر و کلش پیدا شد ! و گیر داد که باید وبلاگ بزنی ..

همه تاییدش کردند و قرار شد کسی در نظر سنجی چیزی ننویسد که البته این روش مخصوص آقای نصرآباد است ..

و من وبلاگ نوشتم ..

 

ابوالفضل جان ممنون ..

راستش من اصلا این کاره نبودم ..

و نیستم ..

نمی خواهم حرفت را زمین بیندازم ..

ولی مارا به کار دیگری ساختند ..

از این همه دلسوزی هایی که میکنی ممنونم و قبول دارم ..

قبول دارم که اگر طنز نمی گفتم بقیه حرف هایم گیرایی نداشت و در واقع پخته نبود ..

قبول دارم که اگر نبودی .. اگر سکوت دوستانه ات نبود ...

ممنون ..

ابوالفضل جان ممنون ..

ولی راستش من اصلا این کاره نیستم ..

استاد معرفتی میگفت : پسر جان تو پیش از این ها همیشه مشقول اشعار معنوی بودی و سخن دل زمزمه میکردی .. ولی اکنون گرم زمزمه الفاظ بی معنی هستی و در پی خنداندن خلق الله ..

زمانی تو را گفتم که خارج از این فضا شوی که در شعر و شاعری صاحب نظر شوی نه این که منصب دار ..

داری چه کار می کنی ؟ کجایی ؟ مهدی کجاست ؟..

ابوالفضل جان ممنونم ..

راستش من اصلا این کاره نیستم ..

واز تو خواهشی دارم :

این اشعار و چند شعری را که در پست بعدی می نویسم را به عنوان هدیه از من قبول کن ..

خواهش میکنم که نامی از من نباشد ..

شاعر این ها تویی

که تمامی آنها در واقع اثر توست ..

تو بودی که حتی اشارات را هم گفتی ..

و از وزن شعر نو گفتی

و از ایهام هایی که میتواند خیلی واضح سیاسی باشد ..

و بعد هم رفتی کنار و گفتی که همه ایینها را از هنر من است ..

ابوالفضل جان ممنونم ..

راستش من اصلا این کاره نیستم ..

نمیخواهم از طنز بیرون بروم ولی ...

ولش کن بذار یه کم هم حرف بمونه وقتی که دیدمت ..

من همیشه به کمک دوستی مثل تو نیاز دارم و همیشه به داشتن استادی مثل تو افتخار میکنم ..

ابوالفضل جان ممنونم ..

امید وارم به زودی در مشاعره ای حضوری پیش شما کم بیاورم !

شاگرد کوچک شما

مصطفی ..

+ نوشته شده توسط مصطفی خان در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:54 |
خداوندا چه خوشحالم !
لبم پر خنده، نيشم باز  ..

بدان اي دوست اي همراز
زنم زاييده امشب، « در شب سرد زمستاني »
دو طفل ناز ماماني

من از شادي نويسم شعرهاي بندتنباني
همين شعري كه مي خواني !
    ღღღღ
من و صغري زنم در انتظار هفتمين فرزندمان بوديم

ولي حتي خيالش را نمي كرديم
كه او با هشتمي همراه مي آيد !
خدا مادر بزرگم را بيامرزد كه مي فرمود
:
«
بلا، ناگاه مي آيد
! »  ..

   ღღღღ

چه خوشحالم كه بايد صبح فردا, صبح خيلي زود
بپوشم كفشهايم را
و با شادي از اين دفتر به آن دفتر
براي « عرض موجوديت » طفلان دلبندم
دوان باشم
از اين ارگان به آن ارگان !
روان باشم
!
    ღღღღ
عجب دنياي زيبايي
!
«
سحر با باد مي گفتم حديث آرزومندي
»
چرا پشمك نمي كارند جاي كشك پيوندي ؟

«
وزير شير خشك » آيا
خبر دارد كه اينجانب چه خوشحال آور آلودم ؟!
و آيا هيچ مي داند

كه او هم خوش بحالش مي شود فردا ؟!
«
وزير جيره بندي » نيز، هم، شايد، ولي، اما نمي داند
! ...
      ღღღღ           
وزيرا ؟
!
اين عيال ما

دو تا كاكل زري زاييده امشب،
«
در شب سرد زمستاني »
و مي گويد كه: اي جانا
!
شما از نرخ شير خشك، اصلاّ هيچ مي داني؟..

«
چرا عاقل كند كاري كه باز آرد پشيماني » !

 

 ..

.....


+ نوشته شده توسط مصطفی خان در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 1:12 |
بگو چه هست آن كه نام خوب آن
ز ياد بنده رفته است؟
نه نام يك پرنده، نه چرنده، نه خزنده است
و نام آن، تك زبان بنده است !..
***     ***     ***     ***
چه هست آن كه في المثل

اگر به وقت شام، نام آن بري
تمام سفره ها پر از چلو كباب مي شود
ولي ميان شعر من، اگر بيايد، اي دريغ
بدون شبهه، وزن شعر من خراب مي شود !
***     ***     ***     ***
چه هست آن كه نام آن

اگر جناح چپ ز دور بشنود،
به سوي آن به شور و شوق مي رود، بدو بدو
و در عوض
جناح راست مي خورد تلو تلو؟ !
***     ***     ***

***                 ***
آهان ! يادم آمد: « جامعه مدني » !

.....

+ نوشته شده توسط مصطفی خان در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 و ساعت 19:53 |
مي گفت روز پيش، خدا جوي فا ضلي
                                        با رند لاابا لي شوخ اراذلي
كن توبه، پيش از آن كه اجل، روز چون وچند

                                         بنشاندت به محضر افراد عادلي
وان گاه قاضيان ، به تو گويند: « اي فلان !
                                          در نا مة تو نيست، به غير از رذايلي

در حيرتيم ما كه به چنگال قدرتت
                                    از كار كس گشوده نشد هيچ مشكلي
هر جا كه خلق را زنمك ريختن به زخم
                                     كرديم منع، دست تو پاشيد فلفلي   ..
در طول عمر خويش، از آن مال بي شمار
                                     چيزي زراه لطف، ندادي به سائلي
از دست ظلم وجور تو، شد بر سرش خراب
                                      هر گوشه اي فلكزده اي داشت منزلي
درطول عمر بي ثمرت، اندر آن جهان
                                      صادر نشد ز ناحيه‌ات، كار قابلي
خواهند اگر ز حضرت عالي، دليل جرم
                                         داري براي محكمه، قطعاً، دلايلي
گردن مگير كج كه در آن جا، بدون شك
                                       از موش مردگي، نبري هيچ حاصلي
آن جا كسي به حرف تو وقعي نمي نهد
                                 چون گوش شان پر است زاين سان مسايلي
آن گاه با ترازوي ميزان خيروشَرّ
                                      گيرند از حساب وكتابت معدّلي
«
نچ نچ» شود بلند زهر سوكه :«واي واي!
                                        اه اه، چه كار نامة پرصفر باطلي

وان گه كشند با خط آتش، هزار متر

                                         بين تو و بهشت برين، حد فاصلي
زشتي روا مدار كه ابرار گفته اند:
                                               «
زنهار،بد مكن كه نكرده ست عاقلي
»

                              
             **

دادش جواب، رند كه : جانا ! مكن تباه

                                    شادي عاجلي به مكافات اَجلي
ما را مكن به گفته پريشان كه گفته‌اند:
                                            «
دنيا نيرزد آن كه پريشان كني دلي

.....

+ نوشته شده توسط مصطفی خان در شنبه هجدهم فروردین 1386 و ساعت 13:53 |
هرچند که از روزهای شرع سال بسی میگذشته است ! ولی در تحسین شعر زیبایت ای بوالفضول جان شعرا و ای سعید جان سلیمانپور ارومی ..

خودم را ترکاندم و این چند خط را بسرودم و البته از آن یکی ابوالفظل هم ممنونم و در آینده حتمآ یک عدد پست جانانه در این زمینه خواهم نگاشت ...

هرچند که به قصیده زیبایت نمیرسد این شعر نوروز من .....

 

من از آن دورها ديدم
كه مي آيد به سوي خانه مخلص، « عمو نوروز »
عيالم زير لب غريد:
« من آخر با چه چيزي مي توانم كرد از اين مهمان ، پذيرايي؟
نگو : « با قند، با چايي
» !
خدا ناكرده، آخر اين كه از ره مي رسد، عيد است
و اقدامات او در راستاي « آمدن » شايان تمجيد است
... !
بگو آخر
!
بگو من با چه چيزي مي توانم كرد از اين مهمان، پذيرايي؟
... »
***
عيالا ! چرخ دخل بنده، دارد مي كند فس فس
بفرما ! اين تو و اين عيدي مخلص
بخر با آن
براي خانه، مايحتاج لازم را
مضافاّ هم
(!)
لباس عيد محمود و پريچهر و سهيلا و كريم و جعفر و مينا و كاظم را
!
و ايضاّ ميوه و شيريني و آجيل
و اي زن ! اندكي تعجيل
!
****
عيالا ! زندگي زيباست
و اين جا منتهاي آرزوي مردم دنياست
!
خدا را شكر كن كه خانه مان، قطب شمال و آن طرفها نيست
!
يكي از دوستان مي گفت
كه در اين وقت سال، آن جا
نمي داني كه مي آيد عجب سوزي
!
وليكن در عوض - شكر خدا- اين جا
:
« ز كوي يار مي آيد نسيم باد نوروزي
»  ...
****
عيالم مي كند غرغر
و زير لب،
سخنراني خود را مي كند آغاز، با ترفند
(نجواگونه
)
- با يك حالت « خط و نشان »، مانند
-
- میگوید ـ
من اينجايم
(درون مطبخ خودمان ) بسان شير
ملاقه تازه، اينجا
لنگه كفش كهنه آنجا، و
كنار دست من، كفگير
!
برايت دارم آشي مي پزم با يك وجب روغن
!
براي من به جاي رهنمود و چاره جويي، شعر مي خواني؟
بكن... عيبي ندارد... بعد از اين، از من
اگر خواهي چلومرغ و خورشت سبزي و قيمه،
به صد اطوار مي گويم
:
« الا يا خيمگي، خيمه
... » !
***
دهان را مي گشايم من
به قصد پاسخي در خور
- و شايد پاسخ غايي
-
كه مي آيد به سويم از هوا، يك لنگه دمپايي
!
و از سوي دگر چون تير
به فرقم مي خورد كفگير
!
****
هلا ! آه اي عمو نوروز
!
كجا داري مي آيي ... هاي ؟
!
پدر جان ! اين طرفها قافيه تنگ است  ..
به تعبير دگر: در خانه مان جنگ است
!
نيا نزديك
!
نظر كن پاي چشمم را
!
بگو اصلاّ
الا اي ناگرفته از كبود چشم من، درسي
!
تو بالا غيرتاّ
- اين تن بميرد
-
از عيال من نمي ترسي ؟ ! ...

.....

+ نوشته شده توسط مصطفی خان در جمعه دهم فروردین 1386 و ساعت 15:9 |

كفشهايم كو؟!...
دم در چيزي نيست
.
لنگه كفش من اينجاها بود
!
زير انديشه اين جاكفشي
!
مادرم شايد ديشب

كفش خندان مرا
برده باشد به اتاق
كه كسي پا نتپاند در آن
***
هيچ جايي اثر از كفشم نيست
نازنين كفش مرا درك كنيد
كفش من كفشي بود
كفشستان..
كه به اندازه انگشتانم معني داشت
...
پاي غمگين من احساس عجيبي دارد

شست پاي من از اين غصه ورم خواهد كرد
شست پايم به شكاف سر كفش عادت داشت... !
***
نبض جيبم امروز

تندتر مي زند از قلب خروسي كه در اندوه غروب
كوپن مرغش باطل بشود...  ..
جيب من از غم فقدان هزار و صد و هشتاد و سه چوق

كه پي كفش، به كفاش محل خواهد داد.
«
خواب در چشم ترش مي شكند
»  ..
كفش من پاره ترين قسمت اين دنيا بود

سيزده سال و چهل روز مرا در پا بود
«
ياد باد آنكه نهانش نظري با ما بود »  ..
دوستان ! كفش پريشان مرا كشف كنيد
!
كفش من مي فهميد

كه كجا بايد رفت،
كه كجا بايد خنديد.
كفش من له مي شد گاهي

زير كفش حسن و جعفر و عباس و علي
توي صفهاي دراز.
من در اين كله صبح

پي كفشم هستم
تا كنم پاي در آن
و به جايي بروم
كه به آن« نانوايي» مي گويند !
شايد آنجا بتوان

نان صبحانه فرزندان را
توي صف پيدا كرد
بايد الان بروم
...
اما نه !
كفشهايم نيست
!
كفشهايم... كو ؟
!
.....

+ نوشته شده توسط مصطفی خان در سه شنبه هفتم فروردین 1386 و ساعت 14:38 |


Powered By
BLOGFA.COM